من!

نویسنده ی این وبلاگ رفته کتاب بخونه تا یادش بیاد چجوری باید بنویسه!

من!

نویسنده ی این وبلاگ رفته کتاب بخونه تا یادش بیاد چجوری باید بنویسه!

با آدمی که داره سعی میکنه مفید باشه؛ جوری رفتار نکنید که انگار بیخودترین آدم دنیاست.لطفا!

  • ۱۵ خرداد ۰۰ ، ۲۱:۱۷
  • |مَن !|

قبل از اینکه برم دندون پزشکی و هفت هشت تا دندونم رو بخواد پر کنه و دوتا از دندونامو عصب کشی کنه؛ فکر میکردم خیلی مراقب دندونام هستم:/

  • ۱۲ خرداد ۰۰ ، ۱۶:۱۵
  • |مَن !|

من آدمی را میشناسم که وقتی هواپیما سقوط کرد؛ یکی از دو نفری بود که هنوز نفس میکشیدند. تمام رفقاش رو توی اون حادثه از دست داد و با سوختگی که دچارش بود؛ وقتی دکتر ها گفتن سی درصد احتمال زنده بودن وجود داره، کم نیاورد. 

من آدمی را میشناسم که ساعت ها به مردن فکر میکنه و بارها توی دره اش پا گذاشته. ولی به دلیلی که خودش هم دقیق نمیدونه، هر بار با خودش ی نردبون برده تا راه برگشتی وجود داشته باشه.

من آدمی را میشناسم که عاشق هیچ کاری نکردنه. عاشق دراز کشیدن و به سقف زل زدن و شاید غرق شدن توی خواب. 

من آدمی را میشناسم که روی جمله ی "هرچیز که در جستن آنی،آنی" تمرکز کرده و برای هر روزش بیشترین خودش رو میذاره وسط.

من آدمی را میشناسم که لای هزارتا چیز گیر کرده و چون نمیدونه باید چیکار کنه،کدوم راه رو بره! زندگیش رو روی شانس داره جلو میبره.

من آدمی را میشناسم که به راه دیگه ای نگاه میکنه ولی توی ی راه دیگه زندگی میکنه.

من آدمی را میشناسم که ....

.

.

.

خب پس من چجور آدمی ام؟ نمیدونم.

  • ۱۱ خرداد ۰۰ ، ۱۷:۳۸
  • |مَن !|